۲۱ آذر ۱۳۸۴

به ما قریب بودی ما با تو غریب

پاییز آمد می‌گویند پاییز یعنی آغاز سفر ای كاش توان نوشتن چند كلمه‌ی را در خود می‌دیدم اما افسوس چرا كه در باورم نبود هجرت مردی كه به ما قریب بود و ما با او غریب رخمان را همچو پاییز زرد كردی و . سیاه بر تنمان و تابوتی بر سرمان چشم به در دوخته‌ام تا تو برگردی یقین دارم این خوابی است تلخ كابوسی كه ما گرفتار آنیم شخصی بگو تا كه شاید بیدار شویم از این خواب تلخ . تورفتی و ما ماندیم با سالها خاطرات كه وقتی بودی می‌خندیدیم و حال كه نیستی می‌گرییم می‌بینی چه ساده به خنده‌هایمان می‌گرییم چه سخت است باوركردن فصل پاییزی تو حسن جان شمعت خواب تاریكم را روشن نمی‌كند منتظربمان چرا كه اینبار تو میزبانی و من میهمان . به یقین خواهم آمد
هیچ نظری برای این مطلب وارد نشده است!
نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی : Security Code :
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
312998